غزل شمارهٔ ۷۱ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
صبر را از دهنت حوصله تنگ آمده است
نالهها را ز دلت تیر به سنگ آمده است
مژهات آفت جان، طرز نگاهت خونریز
بسته آن غمزه دو شمشیر و به جنگ آمده است
بدگمانیّ دلم ز آن صف مژگان داند
گر به اسلام شکستی ز فرنگ آمده است
چه قمار است که در کوی بتان میبازند؟
هر که باز آمده درباختهرنگ آمده است
عیب آن زلف، رسایی است، که در دامن تو
هر که دستی زده، آن طرّه به چنگ آمده است
ارّه تا نخل تمنای مرا قطع کند
همه تن پا شده وز پشت نهنگ آمده است
درِ دل بر رخ هر کس نگشاییم، کلیم!
ای بسا عکس که بر آینه زنگ آمده است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان حسی عمیق از ناامیدی، غم و دلتنگی میپردازد. شاعر از صبر و حوصلهی خود میگوید که به پایان رسیده و دلش از درد ناله میزند. او با تمثیلهایی مانند مژه و غمزه، به زیبایی و در عین حال به جنگی که بر دلش میگذرد اشاره میکند. بدگمانی او نسبت به عشق از صف مژگان محبوبش ناشی میشود و او را به قمار زندگی تشبیه میکند که در آن باختی حتمی در انتظار است. شاعر همچنین به عیوب زیبایی محبوب و تلخی قطع ارتباط اشاره میکند و به این فکر میکند که ممکن است در دل هر کسی رازهایی پنهان باشد که قابل دیدن نیست. کل شعر به احساسات متناقضی که عشق ممکن است به همراه داشته باشد میپردازد.