غزل شمارهٔ ۷۰ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دختر رز از کنار میکشان یکسو گرفت
پردهای کز کار ما برداشت خود هر رو گرفت
بزم عشرت روشنائی از کجا پیدا کند؟
کآتش می رفت و جانش دود تنباکو گرفت
سیر گلشن کردی و گل غنچه شد بار دگر
بسکه از شرم جمالت دست پیش رو گرفت
در بهاران جا به دست گل نمی افتد به باغ
بیشتر از سبزه میباید کنار جو گرفت
هندوان را هیچ جا دلکشتر از بتخانه نیست
خال، جا در گوشهٔ چشم تو خوش نیکو گرفت
او که از زلف سیاه خویشتن رم میکند
با سیهروزی چو من هرگز نخواهد خو گرفت
خسته بسیار است در دارالشفای عشق، لیک
آن شفا باید که کار درد از دارو گرفت
بسکه کردم گریه رام من شد آن وحشی، کلیم
طفل اشکم از دویدن عاقبت آهو گرفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیباییهای عشق و جاذبههای دلکش معشوق خود اشاره میکند. او از حال و هوای عاشقانه و ارتباط عاطفی میان خود و معشوق سخن میگوید، در حالی که نشان میدهد عشق میتواند هم دردآور و هم شفا بخش باشد. تصویرهای زیبا و استعاری درباره گلها، بهار، و زلف معشوق به احساساتی همچون غم، اشک و زیبا بودن عشق پرداخته شده است. شاعر با ارجاع به درد و رنج عشق، به ضرورت وجودی این احساسات اشاره میکند و نشان میدهد که عشق میتواند همسرای غم و شادی باشد.