غزل شمارهٔ ۸۱ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
آنکه زخمی از زبان او نخوردم سوسن است
وانکه بر عیبم ندوزد چشم بدبین سوزن است
رخصت سیر جهان میخواستم از عقل، گفت
اهل عزلت را سفر از یاد مردم رفتن است
تا شکست کاملان جستن هنر گردیده است
عیبجوی طلعت خورشید چشم روزن است
عمرها با تیرهروزی ساختم تا این زمان
خلوتم را شمع کافوری بیاض گردن است
نه فلک در پیش چشم اهل همت خرمنی است
هر که کام از آسمان جوید گدای خرمن است
هر کجا شور جنون ما را به بازار آورد
سنگ مانند ترازو خانهزاد دامن است
دل که شد سلطان تن خیل و حشم دارد ز اشک
از شرر باشد سپاهش هر که میر گلخن است
آه سرد از حسرت روغن چراغم میکشد
ساز و برگ روزم از سامان شبها روشن است
در دیار فقر کانجا جوشن از عریان تنی است
حامی شمع از خطر فانوس بی پیراهن است
نسبت ما با جفاهایش کلیم امروز نیست
تیغ بیداد و دل ما هر دو از یک آهن است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان تجربیات و احساسات عمیق خود میپردازد. او میگوید که آسیبهایی که از زبان دیگران نمیبیند، به مانند گل سوسن است، و کسی که بر عیوبش نمینگرد، مانند سوزن بدبین است. شاعر نیز به جستوجوی زیبایی در زندگی و خلوص فکر میکند، اما متوجه میشود که زندگی و تلاشهایش تحت تأثیر ناملایمات قرار گرفته است. او به جنگ با سختیها و ناملایماتی که مدتهاست با آنها سر و کار داشته، میپردازد و میگوید که درد و حسرت مشعل روشنی در زندگیاش است. در نهایت، شاعر احساس میکند که دچار بیعدالتی و جفا شده ولی با این حال به پیوندی عمیق بین دل و جفاهای زندگیاش اشاره دارد.