غزل شمارهٔ ۸۸ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ای به از گل بر سر احباب خاک خواریات
چارهساز جان کار افتاده زخم کاریات
در کنار نامهٔ اغیار یادم کردهای
تا بدانم بعد از این قدر فرامشکاریات
ایدل از آب حیات نامههای دوستان
بر کناری همچو خس دائم ز بیمقداریات
راه قاصد را به مژگان رفت و چشم انتظار
عاقبت آورد بهر ما خط بیزاریات
مرهم زخم دلم چون لاله غیر از داغ نیست
چشم دارم اینقدر دلجوئی از غمخواریات
بخت شورم منفعل دارد که با آن بیکسی
بسته مرهم از نمک هر دم به زخم کاریات
دیدهٔ امید را کردی سفید از انتظار
دوستان را خود نبود این چشم از دلداریات
کشور مهر و وفا بسیار بد آب و هواست
تا درین ملکی دلا لازم بود بیماریات
نالهٔ بلبل درین گلزار بس باشد کلیم
خاطر گل را چه رنجانی تو هم از زاریات؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان احساسات عمیق خود نسبت به دوستان و عشق میپردازد. او از زخمهای خود و ناراحتیهای ناشی از جدایی و بیمحبتی سخن میگوید و اشکال دردآور زندگی را توصیف میکند. شاعر با زبان دلشکسته از عدم وفای دوستانش و بیتوجهی آنان به احساسات او شکایت میکند. او به یادآوری مرهمی برای دردهایش و امید به دلداری و محبت اشاره میکند، ولی در عین حال به ناامیدی و مشکلات حاکم بر رابطهها اشاره دارد. در آخر، او به زیبایی و تلخی احساسات عاشقانه و تاثیر آنان بر زندگیاش میپردازد.