غزل شمارهٔ ۹۶ کلیم
کلیم / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چمن ز سردی ایام برگ و بار گذاشت
خوش آنکه عاریتی را به اختیار گذاشت
بس است سردی فصل خزان کنون باید
هوای زهد خنک را به یک کنار گذاشت
خزان رسید و به آزادگی ثمر شد نخل
فشاند برگ به شکر همین که بار گذاشت
تو نیز پنجه ز می رنگ کن که باد خزان
حنا به دست عروسان شاخسار گذاشت
چو سایه در قدم شاهدان بستان باش
که برگ ریز به پای همه نگار گذاشت
دلم به حلقهٔ زلف نگار خود را بست
به این وسیله سری در کنار یار گذاشت
ز انقلاب سپهر دو رو عجب دارم
که بیقراری ما را به یک قرار گذاشت
چنان ممیر که چیزی بماند از تو به جا
به غیر نام نباید به یادگار گذاشت
چه میتوان ز پریشان تیرهروز گرفت
کلیم دعوی دل را به زلف یار گذاشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ تغییرات فصلی و احساسات انسانی است. شاعر با استفاده از تمثیلهای طبیعت، به سردی فصل خزان و تأثیر آن بر زندگی میپردازد. او به فردی توصیه میکند که باید از سردی خزان عبور کند و به لذات زندگی بپردازد. همچنین شعر به موضوع عشق و یار بخصوص اشاره دارد و شاعر بیان میکند که دلش را به زلف محبوب خود بسته و تجارب تلخ و شیرین زندگی را در این مسیر توصیف میکند. در کل، شعر انعکاسی از زیباییهای زندگی و عشق در کنار چالشهای پیشرو است.