شمارهٔ ۱۳ - شکایت از تب و لرز کلیم
کلیم / قطعات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
سرور ازین میهمان پُرتَعَب یعنی که تب
چند روزی شد که تصدیع فراوان میکشم
آنچه از دست من آمد ز اشک سرخ و روی زرد
پیش او هر لحظه نعمتهای الوان میکشم
تا نسوزد در دل من یادگار دوست را
زاستخوان پیکان جانان را به دندان میکشم
تیغهای آبدارم هست از فوج سرشک
لیک بر روی مرض از ضعف لرزان میکشم
همچو طفل نوخطی کاستاد گیرد خامهاش
من عصا را بر زمین ز امداد یاران میکشم
در طلسم بیقراران من ز خود افتادهام
کم به لوح خاطر آن زلف پریشان میکشم
نیست چون مقراض انگشت طبیبان آهنین
زخم خوش چیزیست، دست از دست ایشان میکشم
تا شمار نوبت تب را نگه دارم درست
بر زمین هرگاه غلتم خط به مژگان میکشم
بسترم از پهلوی من صفحه مسطر زدست
داستان فربهی را خط نسیان میکشم
از نقاهت گر چو برقم کرده پر سودی نکرد
من هم آخر انتقام خود ز دوران میکشم
اشک تا بر لب رسد از گرمی ره سوخته
منت خشکی همین از چشم گریان میکشم
ساغر تبخالهها کو تا دگر پُر میشود
جان اگر بر لب رسد خجلت ز مهمان میکشم
بودهام فرمانروای عالم آب و کنون
حسرت یک قطره از منع طبیبان میکشم
مشتی از خاک درت پنهانی از چشم طبیب
گر فرستی سوی من زان آب حیوان میکشم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل بیانگر حال یک بیمار در اثر تب و درد است. شاعر از میهمانی ناخوانده (تب) شکایت میکند که او را رنج میدهد و از اشک و زردی رویش میگوید. او هر لحظه نعمتهای خود را بر سر میهمان میگذارد تا یاد دوستش در دلش نماند. در عین حالی که زخمها و دردهایش را به تصویر میکشد، میکوشد تا خاطرات را در ذهن خود زنده نگه دارد. شاعر به ضعف و ناتوانی خود اشاره کرده و از طبیبان و درمانگران ناامید است. او در تلاش است تا داستان بیماریاش را به یاد داشته باشد و از حسرتی که به خاطر منع طبیبان بر دلش نشسته، میگوید. در نهایت، او آرزوی یک قطره آب زندگیبخش دارد تا دردهایش را تسکین دهد.