شمارهٔ ۹۳ کمالالدین اسماعیل
کمالالدین اسماعیل / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)
نام تو برم زبان بیاساید
یاد تو کنم روان بیاساید
در بر گیرم ترا سرا پایم
تا مغز در استخوان بیاساید
الّا غم تو نماند در عالم
چیزی که دلی از آن بیاساید
بوس تو نیازموده ام لیکن
دشنام دهی که جان بیاساید
تشویق و فتور طرّه و غمزه
گر بنشانی جهان بیاساید
حیفی دانی بزرگ اگر جانم
از جور تو یک زمان بیاساید
آسایش ده تو نیز یک ساعت
تا این تن ناتوان بیاساید
بگشای بشب نقاب تا گیتی
از نعرۀ پاسبان بیاساید
بردار ز جهره زلف تا خورشید
از گردش آسمان بیاساید
بردوز لبم زناله تا یک شب
گوش فلک از فغان بیاساید
بیک نفسم ز شغل آمد شد
وقتست که ناگهان بیاساید
تا خوابگه سگ درت باری
از زحمت این گران بیاساید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از عشق و longing شاعری به معشوقش صحبت میکند. شاعر بیان میکند که یاد او موجب آرامش و آسایش اوست و او را در تمامی وجودش احساس میکند. غم معشوق نیز به شدت بر او تاثیر گذاشته است و او از معشوقش میخواهد که یک لحظه به او آسایش دهد تا بتواند از درد و رنج خود کمی کاسته و به آرامش برسد. شاعر به زیباییهای معشوق و تاثیر آن بر جهان نیز اشاره میکند و از او میخواهد که با محبت خود، دلش را تسکین دهد. در نهایت، شاعر از وضعیت ناامیدکننده و رنجی که از فقدان معشوق متحمل شده سخن میگوید و از او درخواست کمک و تسکین میکند.