شمارهٔ ۱۱۲ - ایضا له فی صفة الفرس کمالالدین اسماعیل
کمالالدین اسماعیل / قطعات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
صوفی نهاد عادت اسبم تو کّلست
قانع بود بهر چه خداداد، می خورد
نه رسم ادّخار شناسد نه جمع لوت
هر چه آیدش بدست بننهاد می خورد
بی زحمت غراره و انبار و توبره
روزیّ خویش از عدم آباد می خورد
زنبیل و دلو کهنه و جاروب و بوریا
هر چ آن بیافت فارغ و آزاد می خورد
هر کاه گل که از نم باران علی الفتوح
از بام و در در آخرش افتاد می خورد
وقتی به ژاژ خایی شاگرد بنده بود
و اکنون بعلم من به از استاد می خورد
دشنام زشت می دهدم زان بهر دو گام
چون حدّ قذف چوبی هشتاد می خورد
چون نیستش ز بی علفی قوّت نهوض
بیچاره تازیانۀ بیداد می خورد
روز و شبش به وعدۀ تو دم همی دهم
وازان دمم که زندگیش باد می خورد
اسبی که انده علفش خاطرم بسوخت
وصفش کجا درین دل ناشاد می خورد
از عشق کاه بر رخ من بوس می دهد
بر یاد سبزه خنجر پولاد می خورد
تا می کند ز وعدۀ کاه و جو تو یاد
ای بس گرسنگس که بدان یاد می خورد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف زندگی ساده و بیدغدغه یک صوفی میپردازد که به آنچه خداوند به او داده قانع است. او از زحمت و تلاش برای جمعآوری زر و مال دوری میجسته و هر آنچه به دستش میرسد را با شکرگزاری میخورد. تصویر اسب نیز به عنوان نمادی از کمبود و عرفان در زندگی او به کار رفته است. شاعر از عشق و یاد آنچه که در گذشته بوده سخن میگوید و نشان میدهد که این یادها حتی در حال گرسنگی نیز به زندگی او معنی میدهند. در نهایت، او نشان میدهد که گرسنگی و فقر نتوانسته است روح او را تضعیف کند و او همچنان به زیباییها و یادهای ساده زندگیاش وفادار است.