نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۷۱ - وله ایضا کمال‌الدین اسماعیل

کمال‌الدین اسماعیل / قطعات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

بهاء الدّین که تا دور جهان بود

نپندارم که چون تو یک جوان بود

سخن کاندر دهانش صد زبانست

همیشه در ثنایت یک زبان بود

بدان خلق و لطافت کز تو دیدم

دعاگوی تو از جان می توان بود

فضولی دی سوالی کرد از من

که سر خیل فضولان جهان بود

که آن صندوقچه کز لطف صنعت

تماشا گاه اهل اصفهان بود

خرد زو می گزید انگشت حیرت

ز بس کش خرده کاری بیکران بود

ز نقش دلربایش جان مانی

خجل می گشت و الحق جای آن بود

نگاریده به سیم آن شعر چون زر

برو یا رب که تا چون دلستان بود

بنزد خواجه یی گفتند بردی

که دستش طیرۀ دریا و کان بود

چه فرموده اندر آن معرض چه دادت؟

بهایش بستدی یا رایگان بود؟

از آن سیمی که بروی خرج کردی

به آخر سود دیدی یا زیان بود؟

وفا شد هیچ و حاصل گشت آخر

توقّعها کز آنت در گمان بود؟

جواب او ندانستم چه گویم

که بندی استوارم بر دهان بود

بگفتم این قدر آخر که آری

چنان کم آرزو آمد چنان بود

مرا چیزی نفرمودند امّا

بهایی نیک دانم در میان بود

کرم فرمای و حل کن مشکل من

در این کار لطفت هم ضمان بود

چه من لایق نمی دانم که گویم

بنزد خواجه بردیم و همان بود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به وصف ویژگی‌های جوانی و لطافت شخصی به نام بهاء الدین می‌پردازد. او می‌گوید که بهاء الدین فردی خاص و خوش‌سخن است که در میان دیگران متمایز است. شاعر از دیگری به نام فضولی یاد می‌کند که سوالاتی درباره صنعت و هنر بهاء الدین دارد و به تماشای اثر هنری او در اصفهان اشاره می‌کند. شاعر همچنین به زیبایی و ارزش آثار بهاء الدین می‌پردازد و از مشکلاتی که در پاسخ به سوالات فضولی دارد، گفته می‌شود. در نهایت، شاعر ابراز امیدواری می‌کند که بهاء الدین به او رحم کند و مشکلش را حل نماید.