نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۸۸ - وله ایضا کمال‌الدین اسماعیل

کمال‌الدین اسماعیل / قطعات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نیاز و آرزوی من به روی فخرالدّین

از آن گذشت که در حیّز بیان آید

بدان که جان مرانسبتیست با لطفت

ز شوق لطف تو هر دم دلم بجان آید

گهر نثار کند بر سر زبان چشمم

مرا چو نام شریف تو بر زبان آید

به جستجوی خبر جانم از دریچۀ گوش

زمان زمان به سر راه کاروان آید

همه تسلّی جانم بدان بود هر شب

که با خیال تو در ذکر سوزیان آید

سلام و خدمت خادم ازو قبول کند

چو باد خوش دمش از خاک اصفهان آید

بدان که از خدمات رهی گرانبارست

نسیم باد صبا چون که ناتوان آید

اگر شمایل لطفت بکوه بر شمرم

ز یاد خلق تواش آب بر دهان آید

ز شرم لفظ تو متواریست آب حیات

درون پردۀ ظلمت از آن نهان آید

بنزد لطف تو گر هیچ باشدش آبی

چو آب سوی جنابت بر دوان آید

دهد شمایل لطف تو خاطرم را یاد

سحرگهان که نسیمی ز گلستان آید

زمان وصل تو امیددارم و دانم

زمان جانم اگر ناید آن زمان آید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به بیان عشق و علاقه عمیق خود به فخرالدین می‌پردازد و بیان می‌کند که این احساسات فراتر از کلمات است. او از شوق و لطافت فخرالدین سخن می‌گوید که جانش را تحت تأثیر قرار می‌دهد. او به زیبایی‌های چشمانش اشاره می‌کند و ابراز می‌کند که دائماً به یاد فخرالدین است و این عشق به او تسلی می‌بخشد. همچنین از احساسات و افکارش در مورد فخرالدین در شب‌ها، و همچنین خدمت و احترام به او در اصفهان می‌گوید. در نهایت، شاعر امید می‌دارد که روزی به وصال فخرالدین دست یابد و بر این باور است که چنین زمانی حتماً خواهد آمد.