شمارهٔ ۱۸۹ - ایضا له کمالالدین اسماعیل
کمالالدین اسماعیل / قطعات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا سخن چو بیاد تو بر زبان آید
به طعم آب حیات و به ذوق جان آید
ز لفظ و معنی تو پای زاستر ننهد
چو عقل را هوس باغ و بوستان آید
بهر کجا که اشارت کند سر انگشتت
غرایب نکت آنجا بسر دوان آید
انامل و قلم تو سه پایه و علمیست
که بازگشت معانی بسوی آن آید
معالی تو به تحقیق چون معانی تو
گمان مبر که در اندازۀ گمان آید
زهی که از سر کلک تو اهل دانش را
کلید قفل در گنج شایگان آید
لواعج شعف من بدست بوس شریف
از آن گذشت که در حیزّ بیان آید
چو آفتاب نهم چشم بر دریچة نور
سحرگهان که نسیمی ز گلستان آید
سر شک چشمم بینی گرفته دامن من
چو شمع هر گه مرا « نور » بر زبان آید
ز شوق حادق دان این که همچو صبح مرا
به هر نفس که زنم نور در دهان آید
من از خیال تو شرمنده ام که او هر شب
برای من ز بخارا به اصفهان آید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و زیباییهای کلام و معانی است. شاعر احساسات عمیق خود را در مورد محبوبش بیان میکند و اشاره دارد که هرگاه به یاد او باشد، کلماتش با طعم حیات و زیبایی تکان میخورد. او به شکوه و عظمت محبوب اشاره میکند و میگوید که کلمات و معانی او مقیاس و معیارهایی دارند که بازگشت به آنها ممکن است. همچنین، شاعر از نور و روشنایی که عشق و نام محبوبش برایش به ارمغان میآورد، سخن میگوید و مینمایاند که در هر نفسش، عشقش مانند صبح روشن و نورافکن است. در نهایت، او از شرم خود نسبت به خیال محبوبش سخن میگوید و نشان میدهد که عشقش او را به شدت تحت تأثیر قرار داده و تطبیق روحانی بین بخارا و اصفهان را به تصویر میکشد.