شمارهٔ ۲۱۰ - وله ایضا کمالالدین اسماعیل
کمالالدین اسماعیل / قطعات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
جناب عالی نزدیک و من بخدمت دور
بنزد عقل همانا که نیستم معذور
و لیک رسم جهان ستمگر این بودست
که بیدلانرا دارد ز کام دل مهجور
شکفته گلبن وصل و نشسته من دلتنگ
کنار آب زلال و مرا جگر محرور
دلم ز سینه فغان می کند همی گوید
که ای خلاصۀ ایّام و پادشاه صدور
تویی که معدلتت هست خلق را شامل
تویی که عادت تو هست بر کرم مقصور
به غیبت تو ببین تا چه کرده باشد خود
فلک که با من این می کند بوقت حضور
نه جایگاه مقام و نه راه بیرون شو
بر آستان تحیّر بمانده ام محصور
چنین که حال دعا خلل پذیر شدست
مگر بهمّت صدر جهان شود مجبور
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از دوری معشوق و دلتنگی خود سخن میگوید و از احساساتش ناشی از این جدایی lament میکند. او به عقل خود اشاره میکند که نمیتواند در این حالت، معذور باشد و میفهمد که در جهان ستمگر، بیدلان به دلخواه خود نمیرسند. شاعر خود را در کنار آب زلال میبیند، اما قلبش در عذاب است. او از معشوق خود به عنوان "خلاصۀ ایام" و "پادشاه صدور" یاد میکند و میگوید که عدالت او شامل حال همه است. در غیاب معشوق، او به وضعیت بد خود و سختیهایی که بر او میگذرد اشاره دارد و در نهایت ابراز میکند که در حال دعا نیز دچار خلل است و شاید تنها با کمک معشوق بتواند از این وضعیت رهایی یابد.