نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۳ - وله ایضا فی استدعا التّبن کمال‌الدین اسماعیل

کمال‌الدین اسماعیل / قطعات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

اسبم دی گفت می روم من

کاریت به جانب عدم نیست

گفتم که دمی بپای و گفتا

در آخور تو برون ز دم نیست

میمیرم از آرزوی کاهی

وَاندر تو به نیم جو کرم نیست

گر برگ ستور داریت نیست

بفروش چه داریم ستم نیست؟

جو ز آخر چرب باز کردی

یک توبره کاه خشک هم نیست؟

تا کی ز نشست و زین بر پشت؟

خود زین شکم تهیت غم نیست؟

جز راه به پشت من ندانی

می‌پنداری مرا شکم نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، گوینده با اسب خود صحبت می‌کند و احساس ناامیدی و بی‌ارزشی را بیان می‌کند. اسب اعلام می‌کند که می‌خواهد برود زیرا احساس می‌کند در زندگی‌اش هیچ هدفی وجود ندارد. گوینده از او می‌خواهد که کمی بماند، اما اسب می‌گوید که در آخور او هم چیز ارزشمندی وجود ندارد. گوینده از آرزوی چیزهای کوچک در زندگی‌اش می‌گوید و اشاره می‌کند که حتی مواد غذایی برای غذایی هم نمی‌توانند فراهم کنند. او از زندگی پرخطر و مشکلاتش در دنیای کنونی می‌ترد و به نظر می‌رسد هیچ امیدی برای بهبود اوضاع ندارد. در نهایت، گوینده به محدودیت‌های خود اشاره می‌کند و می‌گوید که نمی‌تواند بیشتر از این در زندگی‌اش تحمل کند.