شمارهٔ ۳۶ - ندای سروش افسر کرمانی
افسر کرمانی / قصاید / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز گاه خواب شب دوش تا به وقت سحر
سروش غیبم داد این ندا به گوش اندر
که ای ز فتنه دوران نشسته در اندوه
که ای ز بازی ایام گشته غم پرور
ز خفتگان به غفلت تویی در این گیتی،
هوس مکان و طمع بالش و هوا بستر
ندیده بازی ادوار چرخ شعبده باز
نخوانده درسی از اوراق دهر بازیگر
به قاف غم چه نشینی هماره چون سیمرغ
به نار غصه چه خسبی همی چو سامندر
نبینیا، که جهان راست عادتی از نو
ندانیا، که فلک راست بازی دیگر
به کام یاران بنموده روزگار خرام
ز جان دشمن بگرفت آسمان کیفر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، گوینده از خواب شب گذشته تا سپیدهدم سخن میگوید که در آن صدای غیبی به او پیامی میدهد. او به کسی که در فتنۀ زندگی غمگین و غافل از واقعیتهاست، هشدار میدهد. شاعر تعبیر میکند که فرد باید از خواب غفلت بیدار شود و از تمایلات دنیوی که او را به غفلت انداخته، پرهیز کند. او به طور خاص به کسانی که در چرخش زمان غرق در غم و غفلتاند، اشاره کرده و یادآور میشود که دنیا همیشه در حال تغییر است و افراد باید آگاه باشند که زندگی یک بازی است و برای به دست آوردن آگاهی و درک واقعیات زمان باید بیدار شوند.