شمارهٔ ۱۰۷ افسر کرمانی
افسر کرمانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
ای پناه هر فقیر و هر اسیر
من ز پا افتادهام دستم بگیر
نه همین زنجیر ما زلف تو شد
هر خمش زندان جان صد اسیر
از دو زلفت روزگارم چون شب است
وز دو لعلت ارغوانم چون زریر
چون رخت ماهی ندیده تاکنون
چشم عالم بین مام چرخ پیر
جستجوی دل ز زلفت می کنم
من نه تنها، بلکه هر برنا و پیر
بود در زلف تو و گم شد دلم
بعد عمری جستمش از نوک تیر
گر به خاکم بگذری بعد از هلاک
چون نیم در استخوان افتد نفیر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به درخواست و نیاز انسان به محبت و یاری دیگران اشاره دارد. شاعر خود را در وضعیتی ناامید و ضعیف مییابد و از کسی که به او نزدیک است، میخواهد که دستش را بگیرد. او به توصیف زیباییهای معشوق میپردازد و میگوید زلفهای او چون زنجیری است که او را اسیر دل خود کرده است. شاعر به شدت غمگین و پژمرده به نظر میرسد و عشقش را مانند گمشدهای جستجو میکند. او همچنین اشاره میکند که حتی پس از مرگ، عشق و یاد معشوق در دلش باقی خواهد ماند. در نهایت، او از معشوق درخواست میکند که به یادش باشد حتی در لحظههای پایانی زندگی.