شمارهٔ ۱۳۱ افسر کرمانی
افسر کرمانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
بر دوش فکند زلف را دوش
خورشید ز شام شد زره پوش
زلفش چو شبان تار عشاق
در ماتم بخت ما سیه پوش
هنگامه صبح رستخیز است
آن شام، که گیرمش در آغوش
ما یاد تو می کنیم دایم،
ما را تو چرا کنی فراموش؟
از بهر خدا چگونه باشد،
با ناله ما، لب تو خاموش؟
از لعل لبان شکر فروشی
از ابروی خویش سرکه مفروش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف زیبایی معشوق و احساسات عمیق خود میپردازد. زلف معشوق به صورت یک بارش شبانی توصیف شده است که بر دوش اوست و صبح، از خواب شام بیدار میشود. شاعر در بیان حسرت و دلتنگی خود، از فراموشی معشوق ناله میکند و از او طلب میکند که در مواجهه با غم و اندوه او، لبهایش خاموش نماند. همچنین، زیبایی لبان او را با لعل و شیرینی تشبیه میکند و ابرویش را به سرکهای میسازد که از آن گذشته و دارایی اوست. در کل، این شعر نمایانگر عشق و دلتنگی شاعر نسبت به معشوقش است.