شمارهٔ ۱۵۵ افسر کرمانی
افسر کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
بسکه لعل و گهر دیده به دامن دارم
دامن از لعل و گهر، غیرت مخزن دارم
کوهکن باشم و باید بکنم جان در کوه
نه چو پرویز سر رفتن ار من دارم
ره ایمان مرا، چشم سیاهی زد و رفت
من به لب، جان ز پی حسرت رهزن دارم
روی شاه پریان دیدم و دیوانه شدم
چه غم از سرزنش عاقل و کودن دارم
بهتر آن است که بیرون روم از چشم حسود
تن، که باریک تر از رشته سوزن دارم
من، به میدان تولای تو از همت عشق
همچو گو، در خم چوگان، سر دشمن دارم
افسر، آخر شودم نرم تر از قبضه موم
دل، اگر سخت تر از پاره آهن دارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و حسرتهای خود سخن میگوید. او به زیبایی و ارزشهای خود مانند لعل و گوهر اشاره میکند و بر محکم بودن عواطفش تأکید میکند. شاعر به تلاش و سختیهایش در مسیر عشق اشاره میکند و همچنین به پیچیدگی احساساتش، که از یک سو دلش نرم و در عین حال سختی دارد. او از حسادت دیگران نیز میگوید و اینکه این حسادت او را به دوری از چشم آنها وادار میکند. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که در میدان عشق، تمام وجودش را فدای معشوق کند.