شمارهٔ ۱۵۳ افسر کرمانی
افسر کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
به ترک ساقی و صهبا، هزار توبه ببستم
چو چشم مست تو دیدم، دوباره توبه شکستم
بگو به ساقی مجلس، به دور ما ندهد می
که من ز باده لعلش، خراب و بی خود و مستم
فروغ باده چو دیدم در آبگینه صافی
هزار توبه خارا، چو آبگینه شکستم
عقاب عشق چو بر من فکند بال عنایت
ز پای طایر مسکین عقل رشته گسستم
دمی بهم نزدم چشم، بر امید خیالش
به شام تیره غم در بروی دوست نبستم
به عشق مهر جبینی فشانم اشک چو کوکب
به یاد طلعت ماهی، همی ستاره پرستم
اگر چه بند ز پایم گشود و کرد ترحم
سرفرار ندارم که از کمند نجستم
ورا ز سیب زنخدان، ربودمی دو سه بوسه
دمی به سرو بلندش اگر رسیدی دستم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات شاعر در مورد عشق و میگساری میپردازد. او به رغم وعدههایی که به خود داده و توبههایی که کرده، نمیتواند از عشق و زیبایی معشوقش دوری کند. زیبایی چشمهای معشوق او را به حالت مستی و خرابطوری میکشاند. شاعر احساس میکند که عشق همچون عقابی بر او نازل شده و عقلش را از او میگیرد. او در عشق و آرزوی وصال معشوق، اشکها را به یاد او میریزد و حتی اگر از بندهای عشق آزاد شود، هنوز در دلش به یاد او باقی میماند. شاعر در پایان نیز به یاد لحظات شیرینی که با معشوق داشته، حسرت میخورد و به زیبایی او اشاره میکند.