شمارهٔ ۱۶۰ افسر کرمانی
افسر کرمانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
ما که از صهبای جام عشق تو مستیم
بر سر بازار نام و ننگ نشستیم
تا تو ببینی و باز زخم نو آری،
پاره دل را نهاده بر کف دستیم
عمر دگر کو، که ما ز عقده آن زلف،
رشته عمری که داشتیم گسستیم
تا نکند باز پاره حلقه زنجیر
این دل دیوانه را به زلف تو بستیم
تا چه کند بخت حالیا، که در این شهر
عاشق و بدنام و رند و باده پرستیم
در هوس جام باده لب خوبان،
بی می و ساقی خراب و بی خود و مستیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و مستی ناشی از آن سخن میگوید. او به بازار نام و ننگ میرود تا محبوبش او را ببیند و دوباره زخمهای عاطفیاش را تازه کند. شاعر نگران است که زندگیاش تحت تأثیر زلف محبوبش قرار بگیرد و دلش دوباره به آن گره بخورد. او در کنار دیگر عاشقان بدنام، در جستجوی عشق و خوشی است و در هوس باده و زیباییهای محبوبان به سر میبرد. در کل، شعر تمثیلی از عشق، درد و سکر ناشی از آن است.