شمارهٔ ۱۶۳ افسر کرمانی
افسر کرمانی / غزلیات / وزن: فاعلن فاعلن فاعلن فع
تا به روی تو شد دیده بازم
از همه دلبران بی نیازم
توشه حسن و من بنده تو،
تو چو محمود و من چون ایازم
عشق تو کرده رسوای خلقم
پرده برداشت آخر ز رازم
شمع سان از فراقت همه شب
تا سحرگه بسوز و گدازم
از نگاهی دلم را ربودی
گردش چشم مستت بنازم
جان و دل در رهت دادم، آری
در قمار غمت، پاکبازم
چند، چند از فراغت بسوزم
تا به کی با خیالت بسازم
وصل تو تا مراد دلم شد،
غیر جان نیست بر کف نبازم
جز خیال رخش، نیست افسر
مونس شامهای درازم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، گوینده ابراز عشق عمیق و وفاداری خود به معشوق را میکند. او از زیباییهای معشوق بهرهمند شده و احساس میکند که دیگر هیچ دلبر دیگری نمیتواند او را راضی کند. عشق او به معشوق باعث رسواییاش در برابر مردم شده است. او شبها را با فکر معشوق میگذراند و در عوض برای دیدن او آماده است تا همه چیزش را به خطر اندازد. گوینده در نهایت به این نتیجه میرسد که زندگی بدون معشوق برایش ممکن نیست و تنها به فکر اوست.