شمارهٔ ۱۶۴ افسر کرمانی
افسر کرمانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
تا عشق را قدم بسرکو نهاده ایم
از کوی عافیت قدم آن سو نهاده ایم
آرام و تاب در پر عنقا سپرده ایم
صبر و سکون به سایه آهو نهاده ایم
پابست زلف سلسله مویی شدیم ما
واینک بپای سلسله ز آن مو نهاده ایم
گامی نرفته ایم نکو در تمام عمر
این گام اول است که نیکو نهاده ایم
بر یاد دوست، شب همه شب تا سحرگهان
شیدا صفت بنای هیاهو نهاده ایم
هر شب در آرزوی دو مرجان لعل او
بر کهربا، دو رشته لؤلؤ نهاده ایم
با نقد مهر دوست که چون زر خالص است
ما سنگ ناقصی به ترازو نهاده ایم
ما بلبلان نغمه سرا، مهر خاموشی
بر لب از آن دو لعل سخنگو نهاده ایم
بگذر شبی به کلبه عشاق و از غمش
سرها ببین که بر سر زانو نهاده ایم
با داغ او خوشیم که آخر بیادگار
نقشی به دل از آن رخ دلجو نهاده ایم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عشق و پیوند عاطفی اشاره میکند و از احساسات عمیق و دیوانگیاش برای محبوب سخن میگوید. او بیان میکند که با عشق قدم به دنیای تازهای گذاشته و همه آرامش و صبرش را نیز به خاطر معشوق فدای عشق کرده است. در این راه، او خود را به زلف و زیبایی محبوب وابسته میبیند و میگوید که گامهایش در زندگی تنها برای عشق اوست. شبها با یاد او بیدار مانده و آرزو دارد که به مجازی از وجود آن محبوب دست یابد. شاعر همچنین با نگاهی عاشقانه و غمگین، به دوستی و زیباییهای این عشق اشاره میکند که با وجود داغهای ناشی از فراق، او با کمال خوشحالی این احساس را در دل میپروراند.