شمارهٔ ۱۸۹ افسر کرمانی
افسر کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
دلم به یک نظر آمد اسیر چشم سیاهی
شنیده ای که اسیر آورد کسی به نگاهی؟
ببین که زلف سیه پرده بسته صبح رخش را
چها به روز من آورده است دزد سیاهی
ستاره سوخت مرا، ای عجب ز اشک دو دیده
شبی نشد که نریزم ستاره در غم ماهی
ز بعد گریه من سوخت، ز آه من دل سنگش
هزار اشک چو گوهر نثار شعله آهی
شکست کشتی ما موج عشق و هیچ ندیدم
به غیر مرگ، ز طوفان اشک چشم پناهی
به چشم جادوی دلدار، جان سپار چو افسر
اگر به دل بودت، حسرت خدنگ نگاهی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر احساس عمیق عاشقانه و دردهای ناشی از عشق را توصیف میکند. شاعر از جذابیت و زیبایی چشمان معشوق میگوید که او را به دام انداخته است. با اشاره به زلف و چهره معشوق، شاعر احساس میکند که عشقش برایش دردآور بوده و اشکهایش مانند ستارهها در شب تاریک به هدر رفتهاند. او در این شعر شکایت از نارسایی در عشق و غم ناشی از جدایی میکند و به طوفان احساسات در درون خود اشاره دارد. در انتها، شاعر به تحسین ویژگیهای معشوق پرداخته و به تاثیر لحن جادویی او بر دل اشاره میکند.