شمارهٔ ۱۹۱ افسر کرمانی
افسر کرمانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ای که اندر زلف مشکین پیچ و تاب انداختی
مشک در چین و تو چین در مشک ناب انداختی
آب دادی هی به چهر و تاب دادی هی به زلف،
تا که از آن آب و تابم زآب و تاب انداختی
کشور معموره دل را که دارالملک توست
رفتی و بی صاحب آن کشور خراب انداختی
لشکری از غمزه آوردی و در اقلیم دل
فتنه راندی، ظلم کردی، انقلاب انداختی
رسم بیداد و جفا پذرفتی از پند رقیب
طرح این نقش امتثالا للخطاب انداختی
بکر معنی را که بد همواره خاطر خواه دوست
افسرا، یکباره اش از رخ نقاب انداختی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ زیبایی و جذابیت معشوق است که شاعر از او به عنوان کسی یاد میکند که با زلفهای مشکین و چهرهٔ زیبا روح و دل او را تسخیر کرده است. شاعر به تأثیرات منفی این عشق اشاره میکند، چراکه معشوق با زیباییهایش، دل او را به ویرانی و فتنه کشانده و کشور دلش را بیصاحب کرده است. او از غمزههای معشوق صحبت میکند که موجب ظلم و غم در دل او شده است و به نوعی این عشق را توصیف میکند که هم زیبایی و هم درد به همراه دارد. در نهایت اشاره میشود که معشوق با دلبری و زیباییاش، همه چیز را به هم ریخته و به دل شاعر بینظمی و بیقراری بخشیده است.