شمارهٔ ۱۹۲ افسر کرمانی
افسر کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
هوای حلقه دامی، مرا نشاند به بامی
دلم گرفت ز گلشن خوش است حلقه دامی
دهم به باد فنا صفحه صفحه دفتر هستی،
اگر نسیم نیارد ز کوی دوست پیامی
ز صبح و شام جهانم، نمانده حاصل عیشی
مرا ز زلف و رخ او، خوش است صبحی و شامی
نه سر به پای حبیبی، نه دل به دست طبیبی
نه جا به مجلس خاصی، نه پا به شارع عامی
هزار پخته چو افسر، ز برق رشک بسوزد
که آتش رخ دلدار، در گرفت به خامی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق شاعر درباره عشق و دردهای ناشی از آن میپردازد. شاعر در قالبی غمگین از حلقهای دامی یاد میکند که او را به یاد مشکلات و سختیهای زندگی میاندازد. او از فقدان شادی و عیش در زندگیاش صحبت میکند و معتقد است که حتی اگر زندگی به پایان برسد، هنوز یاد محبوبش برایش دلنشینتر از هر چیزی است. همچنین، شاعر به حسرت و عشق درونی خود اشاره میکند و از آتش عشق مینالد که قلبش را میسوزاند.