شمارهٔ ۴ افسر کرمانی
افسر کرمانی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
برخیز و بزدای از دلم، ساقی غم ایام را
منشین که گردون خون کند، در گردش آور جام را
از یاسمن ای سیمتن، نازک ترت باشد بدن
حیف است اندر پیرهن، پنهان کنی اندام را
زهر و شکر توأم بهم، در کام ما ریز از کرم
یعنی روادار ای صنم، زآن لب به ما دشنام را
زلف و رخت روز است و شب، باور نداری ای عجب
آیینه ای بنما طلب، در صبح بنگر شام را
ای سرو قد مه جبین، زلف و رخت کفر است و دین
این طرفه یک جا جمع بین، هم کفر و هم اسلام را
تا زلف افشاندی به رو، ای سرو قد مشک مو
صبر و قرار از ما مجو، وز دل مخواه آرام را
با عجز برگو افسرا، با سنگدل صیاد ما
کاندر قفس کشتن چرا، مرغ اسیر دام را؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از ساقی میخواهد که غمها و اندوههای زندگی را از دلش برهاند. او به زیبایی و جذابیت معشوقهاش اشاره میکند و حسرت میخورد که چنین پیکری در لباس پنهان شده است. شاعر از او میخواهد که زهر و شکر را با هم به کام او بریزد و به دلِ عاشق دشنام ندهد. او به تضاد و کشمکش میان عشق و دین، روز و شب، و زیبایی و زشتی اشاره میکند و این دوگانگی را در معشوق به تصویر میکشد. شاعر سپس از معشوق میخواهد که زلفهایش را بیافشاند و صبر و آرامش را از او نخواهد، چرا که دلش به عشق او آشفته است. در نهایت، به افسری که سنگدل است میگوید که چرا مرغ اسیر را در قفسی که ساخته، میکشد.