شمارهٔ ۴۲ افسر کرمانی
افسر کرمانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
شکر شده عالمی ز قندت
من بنده لعل نوشخندت
تنها نه دلم به زلفت آویخت،
هر جا که دلی، اسیر بندت
رخساره به آفتاب منمای
ترسم که از آن رسد گزندت
دیگر چه زنی به تیغ تیزش
صیدی که فتاده در کمندت؟
می خندی و خاطر دلم ریش،
ای من به فدای نوشخندت
افسر، چو نی از شرار حرمان،
آن ماه بسوخت بند بندت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره میکند. شاعر از شکرین بودن معشوق و تأثیر خاص لبخند او بر دل خود سخن میگوید. او بیان میکند که دلش فقط به زلف های معشوق آویخته نیست، بلکه هر دلی که عاشق است، به بند او گرفتار است. شاعر نگران آسیبپذیری معشوق در برابر آفتاب است و حس میکند که او مانند صید در دام افتاده است. در نهایت، شاعر از عشق و دلبستگیاش به معشوق میگوید و دلشکستگیاش را به خاطر لبخند او ابراز میکند.