نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۱ افسر کرمانی

افسر کرمانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

هیچ می‌دانی مرا در بوته دل تاب نیست؟

کمتر آتش زن که جانم، کمتر از سیماب نیست

هرشب از هجر تو می میریم و در بالین خاک،

مردگان را خود نشاید کس بگوید خواب نیست

مردم چشمم شود منزلگه عکس رخت،

تا نگویی خانه کس در ره سیلاب نیست

گر نباشد زلف و رویت، کفر و ایمان، گو، چرا

فارغ از این ماجرا یک لحظه شیخ و شاب نیست؟

خون اگر گریم، مکن عیبم، که بی لعل لبت،

بسکه کردم گریه در دریای چشمم آب نیست

تا معنبر زلف را آشفته کردی از نسیم،

نیست، کان آشفتگی،‌ در خاطر احباب نیست

همچو آن رخ در گلستان، هیچ نبود ارغوان،

همچو آن لب، در بدخشان، هیچ لعل ناب نیست

همچو نظم افسر و آن گوهرین دندان دوست

خوب سنجیدیم، آری لؤلؤ خوشاب نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر عواطف عمیق شاعر در موضوع عشق و دلتنگی است. شاعر از درد و رنج ناشی از دوری معشوق سخن می‌گوید و تأکید می‌کند که زندگی بدون معشوق نابودکننده است. شب‌های پر از اندوه و حسرت او، نشان‌دهنده‌ی شدت محبت و وابستگی‌اش به معشوق است. او از زیبایی‌های معشوق یاد می‌کند و به مقایسه آن با چیزهای گرانبها و نایاب می‌پردازد، و در نهایت، بر این نکته تأکید می‌کند که عشق و احساسات واقعی، چه غمناک و چه شاد، باعث عمیق‌تر شدن ارتباطات انسانی می‌شود. شاعر از بی‌تفاوتی و تنهایی می‌نالد و می‌گوید که بدون عشق، زندگی هیچ ارزشی ندارد.