نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۲ افسر کرمانی

افسر کرمانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

ای که چون چشم بت من، حال بیماریت هست

می‌نماید کز طلب، اندر دل‌آزاریت هست

فصل گل بی‌مِی نشاید زیستن ور نیست زر،

هشت باید در گرو، تا دلق و دستاریت هست

بر جفای باغبان بی‌مروّت صبر کن،

ای که در پای دل، از بستان گل خاریت هست

نه همین باشد مشوش خاطر ما، زآن دو زلف

زاین قبیل آشفتگان، در زلف بسیاریت هست

گفت با من، یار من دی، لیک با غنج و دلال

عشق را گر، جان آگه قلب هشیاریت هست

زلف دارم چون عبیر و چهره، چون مهر منیر

با عبیر و با منیرت، گر سر و کاریت هست

گفتمش، من برخی آن زلف و رویم گر تو را،

از دل من ننگ و از دیدار من، عاریت هست

می بباید داد، عزّ و جاه و عقل و دین و دل

ای که در دل همچو افسر، شوق دیداریت هست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و دلتنگی است. شاعر به معشوقی اشاره می‌کند که با زیبایی‌هایش دل او را می‌آزارد و از درد جدایی رنج می‌برد. او به بی‌می و گلابی بودن فصل و نیاز به محبت می‌پردازد و از صبر در برابر سختی‌ها سخن می‌گوید. همچنین به پیچیدگی‌های عشق و زلف معشوق که دل او را مشغول کرده، اشاره می‌کند. در نهایت، شاعر نشان می‌دهد که عشق واقعی نیاز به قربانی دادن و فداکاری دارد و در دل او شوق و علاقه به معشوق موج می‌زند.