شمارهٔ ۷۵ افسر کرمانی
افسر کرمانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
وه که اگر پیام ما، صبحدمی صبا برد
جانب آشنای ما، قصه آشنا برد
خوب و خوش است و جان فزا، صبح که قاصد صبا
بر در آشنای ما، عرض سلام ما برد
روی تو نور چشم من، برد و فزود حیرتم
بدر منیر، کی طمع، بر شفق سها برد
هم تو به تیرش ار زنی، این دل خفته به خون
از تو که قاتل منی، پیش که ماجرا برد؟
خود تو بگو که همچو من، تیر به دل کشیده ای
این دل پاره پاره را، پیش که و کجا برد؟
چند ملاحتش کنی، آنکه فدایی تو شد،
سینه ز نیش تیر تو، جای دگر چرا برد؟
عارض و لعل و طره ات، هرسه گرفته یک وطن
این دل درد پرورم، بار جدا جدا برد
زلف تو روزگار من، کرد چو خویشتن سیه
بنگر ازآن سیاه وش، این دل ما چها برد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و دلربایی معشوق اشاره میکند و از حسرت و درد عاشقانهاش سخن میگوید. او تصور میکند که اگر پیامی از جانب صبح برای محبوبش برسد، این پیام حاوی سلام و عشق او خواهد بود. شاعر به چشمنوازی و جذابیت معشوق اشاره میکند که او را در حیرت فرو میبرد و از تیرهای عشق و درد دلش میگوید. عاشق با ناز و ملاحت معشوق را ستایش میکند و از جدایی و عذابهای ناشی از عشقش مینالد. شاعر به یهودی زلف معشوق و تأثیر آن بر روزگار خود اشاره کرده و از درد و رنجی که به خاطر عشق به محبوب تحمل میکند، میگوید.