نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۰ - در ستایش علاء الدین آتسزبن محمد خوارزم شاه خاقانی

خاقانی شروانی / قصاید / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)

هین که به میدان حسن رخش درافکند یار

بیش بهاتر ز جان نعل بهایی بیار

زیر رکابش نگر حلقه به گوش آسمان

پیش عنانش ببین عاشیه کش روزگار

از بس خون‌ها که ریخت غمزهٔ سرتیز او

عشق به انگشت پای می‌کند آن را شمار

نقش سر زلف او رست مرا در بصر

زآن که بهم درخوردعنبر و دریا کنار

قندز شب پوش او هست شب فتنه زای

صبح قیامت شده است از شب او آشکار

نیست مرا آهنی بابت الماس او

دیدهٔ خاقانی است لاجرم الماس بار

عالم جانها بر او هست مقرر چنانک

دولت خوارزمشاه داد جهان را قرار

شاه فریدون لوا خضر سکندر بنا

خسرو امت پناه، اتسز مهدی شعار

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر با زبان زیبا و خیال‌انگیز به وصف یاری می‌پردازد که او را از جان نیز عزیزتر می‌شمارد. او به ویژگی‌های محبوبش اشاره می‌کند، از جمله زیبایی چهره‌اش و تأثیر عمیق او بر دل‌ها. شاعر از خون‌هایی که به خاطر زیبایی چشمان گیرای او ریخته شده یاد می‌کند و به اشاراتی از عشق و خواسته‌های روحی می‌پردازد. او همچنین به خوبی‌های طبیعی و دنیایی که محبوبش به ارمغان می‌آورد، اشاره می‌کند و در نهایت، محبوبش را مظهر سلطنت و قدرت توصیف می‌کند. این شعر تصویری از عشق و زیبایی ارائه می‌دهد که در آن، محبوب به عنوان یک آرمان و نور در تاریکی‌های زندگی دیده می‌شود.