نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۹ - قصیده خاقانی

خاقانی شروانی / قصاید / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

در کفم نیست آنچه می‌باید

در دلم نیست آنچه می‌شاید

هیچ در صبر دل نبندم از آنک

دانم از صبر هیچ نگشاید

غم‌گساری در ابر می‌جویم

برق او دید هم نمی‌شاید

صد جگر پاره بر زمین افتد

گر کسی دامنم بپالاید

تا من از دست درنیفتم، چرخ

ننشیند ز پای و ناساید

دامن از اشک می‌کشم در خون

دوست دامن به من کی آلاید

سخت کوش است آه خاقانی

مگر این چرخ را بفرساید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از احساسات درونی و ناامیدی خود سخن می‌گوید. او می‌گوید که در دل و کفش چیزهایی که باید باشد، نیست و از صبر نیز نتیجه‌ای نمی‌گیرد. به دنبال آرامش و گسستن غم‌هاست، اما به نظر می‌رسد که این تلاش‌ها بی‌فایده هستند. شاعر به دردهایش اشاره می‌کند و به سختی‌های زندگی اشاره می‌کند که او را می‌آزارد، در حالی که چرخ هستی همچنان به کار خود ادامه می‌دهد و او نمی‌تواند از این مشکلات رها شود. به طور کلی، شعر بازتابی از تلاش‌های نافرجام و ناامیدی‌های شاعر است.