نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۰۳ خاقانی

خاقانی شروانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)

عشق تو به هر دلی فرو ناید

و اندوه تو هر تنی نفرساید

در کتم عدم هنوز موقوف است

آن سینه که سوزش تو را شاید

از هجر تو ایمنم چو می‌دانم

کو دست به خون من نیالاید

با خوی تو صورتم نمی‌بندد

کز عشق تو جز دریغ برناید

با دستان غم تو می‌سازم

گر ناز تو زخمه درنیفزاید

آن می‌کنی از جفا که لاتسئَل

تا کیست که گوید این نمی‌شاید

ز اندیشهٔ تو قرار من رفته است

گر لطف کنی قرار بازآید

چون طشت میان‌تهی است خاقانی

زان راحت‌ها که روح را باید

چون زخم رسد به طشت بخروشد

انگشت بر او نهی بیاساید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساس عشق و اندوه شاعر می‌پردازد. شاعر می‌گوید عشق تو نمی‌تواند به هر دلی برسد و اندوه تو برای هر کسی تحمل‌ناپذیر است. او نگرانی دارد که سینه‌ای که حتماً دچار سوزش عشق توست، هنوز در هیچ وجودی نیست. شاعر به عشق خود اطمینان دارد و می‌داند که کسی به او آسیب نمی‌زند. احساس می‌کند که با غم تو می‌تواند کنار بیاید، اما در عین حال در انتظار لطف توست تا آرامش را به او بازگرداند. او در طول شعر نارضایتی و جدایی را توصیف می‌کند و در نهایت به این نتیجه می‌رسد که روحش به آرامش نیاز دارد.