نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۱۶ خاقانی

خاقانی شروانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

با کفر زلفت ای جان ایمان چه کار دارد

آنجا که دردت آید درمان چه کار دارد

سِحرا که کرده‌ای تو با زلف و عارض ارنه

در گلشن ملایک شیطان چه کار دارد

دل بی‌ نسیم وصلت تنها چه خاک بیزد

جان در شکنج زلفت پنهان چه کار دارد

دردی شگرف دارد دل در غم تو دایم

در زلف تو ندانم تا جان چه کار دارد

در تنگنای دیده وصلت کجا درآید

در بنگه گدایان سلطان چه کار دارد

گریه بهانه سازی تا روی خود ببینی

آئینه با رخ تو چندان چه کار دارد

چون ترک جان گرفتم در عشق روی چون تو

بر من فلان چه گوید بهمان چه کار دارد

خاقانی از زمانه چون دست شست بر وی

سنجر چه حکم راند خاقان چه کار دارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساس عمیق عشق و دلتنگی شاعر است. شاعر با استفاده از تشبیهات زیبا به توصیف زلف و چهره محبوب خود می‌پردازد و می‌گوید که در مشکلات و دردهایی که عشق برایش به همراه دارد، کار دیگری نمی‌تواند بکند. او به این نکته اشاره می‌کند که در دلتنگی و غم‌گینی عمیقش، هیچ چیز دیگر نمی‌تواند او را آرام کند و حتی در خیالاتش نیز به محبوب می‌اندیشد. در نهایت، شاعر به بی‌توجهی زمانه و قدرت‌های حاکم اشاره می‌کند و می‌گوید که این مسائل برایش چندان مهم نیستند و بر روی دلش اثر نمی‌گذارند.