نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۴ خاقانی

خاقانی شروانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

گر مدعی نه‌ای غم جانان به جان طلب

جان چون به شهر عشق رسد نورَهان طلب

خون خرد بریز و دست بر عدم نویس

برگ هوا بساز و نثار از روان طلب

دی یاسجی ز ترکش جانانت گم شده است

دل واشکاف و یاسح او در میان طلب

گر نیست گشتی از خود و با تو توئی نماند

از نیستی در آینهٔ دل نشان طلب

تا از طلب به یافت رسی سالهاست راه

بس کن حدیث یافت طلب را به جان طلب

خاقانیا پیاده شو از جان که دل توراست

بر دل سوار گرد و فلک در عنان طلب

اقطاع این سوار ورای خرد شناس

میدان این براق برون از جهان طلب

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و طلب است. شاعر می‌گوید اگر کسی ادعای محبت ندارد، نباید غم جانان را به جان خود بکشد. هنگامی که جان به شهر عشق برسد، باید نور آن را بخواهد. او از خواندن و نوشتن درد و رنج خود سخن می‌گوید و می‌خواهد از دل و احساساتش پرده بردارد. شاعر اشاره می‌کند که اگر کسی خود را گم کرده باشد، باید به درون خود نگاه کند و حقیقتش را بیابد. او همچنین درباره جستجوی معنی و حقیقت در زندگی صحبت می‌کند و به این نکته اشاره دارد که برای رسیدن به یافته‌ها باید سال‌ها تلاش کرد. در نهایت، شاعر از دل و روح خود می‌خواهد که بر تمام موجودات حاکم شود و فراتر از محدودیت‌های دنیوی برود.