نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۶۴ خاقانی

خاقانی شروانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

آن را که غم‌گسار تو باشی چه غم خورد

و آن را که جان توئی چه دریغ عدم خورد

شادی به روی آنکه به روی تو جام می

از دست غم ستاند و بر یاد غم خورد

بر درگه تو ناله کسی را رسد که او

چون کوس هرچه زخم بود بر شکم خورد

هرکس که پای داشت به عشق تو هر زمان

از دست روزگار دوال ستم خورد

عشق تو بر سر همه عشاق آب خورد

گر مرد اوست بر سر ابدال هم خورد

زلف تو کافری است که هر دم به تازگی

خون هزار کس خورد آنگه که کم خورد

عالم تو را و گوئی خاقانی آن ماست

او آن حریف نیست کز این گونه دم خورد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان احساسات عمیق خود درباره عشق و غم می‌پردازد. او به این نکته اشاره می‌کند که هیچ‌کس نباید غم خورد اگر آن کسی که می‌تواند غم‌ها را تسکین دهد، در کنارشان نیست. شاعر همچنین از شادی‌هایی می‌گوید که از یاد غم‌ها ناشی می‌شود و ناله‌هایی که در درگاه محبوب به گوش می‌رسد. او به عشق و دردهای ناشی از آن اشاره می‌کند و تأکید می‌کند که عاشقان همواره تحت فشار زمان و مشکلات قرار دارند. زلف محبوب نیز به نوعی به عنوان عاملی مسحورکننده معرفی می‌شود که عشق را هر روز تجدید می‌کند و بر دل‌سوختگان تأثیر می‌گذارد. در پایان، شاعر خود را مقایسه می‌کند با دیگران که نمی‌توانند از این نوع عشق و غم فرار کنند و در واقع این عشق از آن‌ها می‌گذرد.