نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۲۴ خاقانی

خاقانی شروانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

از هستی خود که یاد دارم

جز سایه نماند یادگارم

ور سایه ز من بریده گردد

هم نیست عجب ز روزگارم

چون یار ز من برید سایه

چون سایه ز من رمید یارم

از هم‌نفسان مرا چراغی است

زان هیچ نفس زدن نیارم

زان بیم که از نفس بمیرد

در کام، نفس شکسته دارم

چون هم‌نفسی کنم تمنا

بر آینه چشم برگمارم

ترسم ز نفاق آینه هم

زان نتوانم که دم برآرم

خاقانی‌وار وام ایام

از کیسهٔ عمر می‌گزارم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به احساسات و تجربیات خود درباره گذر زمان و تنهایی می‌پردازد. او از حالت خود در زندگی و فقدان عشق صحبت می‌کند و اینکه تنها یادگار او سایه‌اش است. اگر سایه‌اش هم از او جدا شود، از حال و روزش تعجب نمی‌کند. او احساس می‌کند که در نبود یارش، سایه‌اش هم به او وفادار نیست. همچنین، ترس از انتقاد یا نفاق او را از بیان احساساتش منع می‌کند. در نهایت، او با نگرانی و حسرت به ایام عمر خود می‌نگرد و می‌داند که از کیسه عمرش چیزی کم می‌شود.