غزل شمارهٔ ۲۵۰ خاقانی
خاقانی شروانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
جانا ز سر مهر تو گشتن نتوانم
وز راه هوای تو گذشتن نتوانم
درجان من اندیشهٔ تو آتشی افکند
کانرا به دو صد طوفان کشتن نتوانم
صد رنگ بیامیزم چه سود که در تو
مهری که نبوده است سرشتن نتوانم
تا بودم بر قاعدهٔ مهر تو بودم
تا باشم ازین قاعده گشتن نتوانم
چون نامه نویسم به تو از درد دل خویش
جان تو که از ضعف نوشتن نتوانم
حال دل خاقانی اگر شرح پذیرد
حقا که به صد نامه نوشتن نتوانم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عشق عمیق و ناچاری خود در رابطه با معشوق اشاره میکند. او میگوید که نمیتواند از محبت و عشق به معشوق چشمپوشی کند و حتی در برابر دردها و مشکلات نیز نتوانسته از این عشق دور شود. او اشاره میکند که هرچه تلاش کند که احساسات خود را با رنگها و کلمات بیان کند، اما به علت عمق عشقش، نمیتواند به درستی آن را توصیف کند. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که حتی اگر بخواهد درباره درد دلهایش بنویسد، جانش توانایی بیان این احساسات را نخواهد داشت. به طور کلی، عشق او را در بند کرده و او را از ابراز صحیح احساساتش ناتوان کرده است.