غزل شمارهٔ ۲۵۳ خاقانی
خاقانی شروانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
طبع تو دمساز نیست چاره چه سازم
کین تو کمتر نگشت مهر چه بازم
تیر جفایت گشاد راه سرشکم
تیغ فراقت درید پردهٔ رازم
از شب هجران بپرس تا به چه روزم
ز آتش سودا ببین که در چه گدازم
زهرهٔ آن نیستم که پای تو بوسم
پس به چه دل دست سوی زلف تو یازم
باز نیازم به شاهد و می و شمع است
هر سه توئی ز آن به سوی توست نیازم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل بیانگر درد و ناکامی عاشق است که در اثر جدایی از معشوق دچار رنج و آتش درون شده است. شاعر اذعان میکند که با وجود عشقش، هیچ راهی برای جبران احساساتش نمییابد و تیرهای جفای محبوبش قلبش را میسوزاند. او از شب هجران میپرسد و حس میکند که در گداز آتش عشق به سر میبرد. در پایان، شاعر به این نتیجه میرسد که هر چیزی که به آن نیاز دارد، در وجود معشوقش خلاصه میشود.