نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۵۷ خاقانی

خاقانی شروانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

دل را به غم تو باز بستیم

جان را کمر نیاز بستیم

تن کو سگ توست هم به کویت

بر شاخ گلش به ناز بستیم

از دل به دلت رسول کردیم

وز دیده زبان راز بستیم

دیدیم رخت که قبلهٔ ماست

زآنسو که توئی نماز بستیم

خونین تُتُق از پی خیالت

بر چشم خیال باز بستیم

بر بوی خیال زود سِیْرت

خوابِ شبِ دیر یاز بستیم

جان از پی گرد موکب تو

بر شه ره ترکتاز بستیم

مرغی که کبوتر هوائی است

بر گوشهٔ دام باز بستیم

جوری که ز غمزهٔ تو دیدیم

بر عالم کینه ساز بستیم

خاقانی‌وار لاشهٔ عمر

بر آخور حرص و آز بستیم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر احساسات عمیق خود را نسبت به معشوق توصیف می‌کند. او دل و جانش را به عشق و نیاز او وابسته کرده و تمام وجودش را به خاطر معشوق در نظر گرفته است. شاعر به زیبایی معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که نگاه و وجود او برایش مقدس و حیاتی‌ست. همچنین، از سختی‌ها و رنج‌هایی که به خاطر عشقش تحمل می‌کند سخن می‌گوید و به نوعی به زیان‌ها و حسرت‌هایی که از عشق بر دلش نشسته، اعتراف می‌کند. در نهایت، او با تأکید بر درد و غم ناشی از این عشق، نشان می‌دهد که چگونه این احساسات بر زندگی‌اش تاثیر گذاشته و او را به مکانی از کینه و حسرت رفته است.