نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۷۹ خاقانی

خاقانی شروانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

رخش حسن ای جان شگرفی را به میدان درفکن

گوی کن سرها و گوها را به چوگان درفکن

عشق را گه تاج ساز و بر سر عشاق نه

زلف را گه طوق کن در حلق مردان درفکن

عالمی از عشقت ای بت سنگ بر سر می‌زنند

زینهار ای سیم‌گون گوی گریبان درفکن

نیکوان خلد بالای سرت نظّاره‌اند

یک نظر بنمای و آشوبی در ایشان درفکن

تن که باشد تا به خون او کنی آلوده تیغ

زور با عقل آزمای و پنجه با جان درفکن

کفر و ایمان را به هم صلح است خیز از زلف و رخ

فتنه‌ای ساز و میان کفر و ایمان درفکن

آخر ای خورشید خوبان مر تو را رخصت که داد

کز خراسان اندر آ، شوری به شروان درفکن

شاید ار سرنامهٔ وصل تو نام دیگر است

مردمی کن نام خاقانی به پایان درفکن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از شاعر فارسی‌زبان خاقانی به توصیف زیبایی و عشق می‌پردازد. شاعر از معشوق خود می‌خواهد که با زیبایی و جاذبه‌اش دل‌ها را تحریک کند و در میدان عشق شور و هیجان ایجاد نماید. او عشق را به عنوان تاج و زلف را به عنوان طوق توصیف می‌کند و از معشوق می‌خواهد که با نگاهی دلربا به نیکوکاران و عاشقان توجه کند. در ادامه، او به تضاد میان کفر و ایمان اشاره می‌کند و از معشوق می‌خواهد که این دو را به هم نزدیک کند و فتنه‌ای ایجاد کند. در نهایت، شاعر از خورشید زیبایی‌ها می‌خواهد که در زمان خاصی به حاضر شدن در میان عاشقان راضی باشد و نام خاقانی را در این میان به پایان برساند.