غزل شمارهٔ ۳۳۴ خاقانی
خاقانی شروانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
تبها کشم از هجر تو شبهای جدائی
تبها شودم بسته چو لبها بگشایی
با آنکه دل و جانم دانی که تو را اند
عمرم به کران رفت و ندانم تو که رایی
از غیرت عشق تو به دندان بگزم لب
گر در دلم آید که در آغوش من آیی
گفتی ببرم جان تو، اندیشه در این نیست
اندیشه در آن است که بر گفته نپایی
شد ناخن من سفته ز بس کز سر مژگان
انگشت مرا پیشه شد الماس ربایی
خاقانی از اندیشهٔ عشق تو در آفاق
چون آب روان کرد سخنهای هوایی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق عاشقانه و درد جدایی میپردازد. شاعر از تب و تابی که به خاطر دوری محبوبش دارد سخن میگوید و اشاره میکند که اگر لبهای او به سخن بیفتند، درد و رنجش کاهش مییابد. او از عشقش و قدرت آن میگوید و بیان میکند که حتی اگر خود را در خطراتی قرار دهد، ترجیح میدهد که به خاطر عشقش صبر کند. در نهایت، شاعر با حسرت به فکر محبوبش و تأثیر عمیق او بر زندگیاش اشاره میکند و این احساسات را به صورت زیبا و شاعرانه بیان میکند.