نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۱ خاقانی

خاقانی شروانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به باغ وصل تو خاری رقیبِ صد ورد است

به یاد روی تو دردی طبیبِ صد درد است

هزار جان مقدس فدای روی تو باد

که زیر دامن زلف تو سایه‌پرورد است

به روزگار، هوای تو کم شود؟ نی نی

هوای تو عَرَضی نیست مادر-آورد است

رسول من سوی تو باد صبحدم باشد

ازین قِبَل نفس باد صبحدم سرد است

سپر به مِهر فکندم کمان به کینه مکش

به تیر غمزه بگو کو نه مرد ناورد است

به دل، اسیر هوای تو گشت خاقانی

اگر به جان برهد هم سعادتی‌مرد است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و زیبایی معشوقه است. شاعر احساس می‌کند که عشق او تنها مرهم دردهایش است و زیبایی معشوقه‌اش ارزش فدای هزار جان را دارد. او از دوری معشوق ناله می‌کند و می‌گوید که هوای معشوقه‌اش در زندگی‌اش کم نشده و همواره در خاطرش حضور دارد. شاعر نسبت به کینه و حسادت هشدار می‌دهد و بر اهمیت محبت تأکید می‌کند. در نهایت، شاعر می‌گوید که دلش به عشق معشوقه اسیر شده و اگر چه ممکن است جانش برود، اما این عشق برایش بزرگ‌ترین سعادت است.