نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۴ خاقانی

خاقانی شروانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

شمع شب‌ها بجز خیال تو نیست

باغ جان‌ها بجز جمال تو نیست

رو که خورشید عشق را همه روز

طالعی به ز اتصال تو نیست

شو که سلطان فتنه را همه سال

سپهی به ز زلف و خال تو نیست

رَخش شوخی مران که عالم را

طاقت ضربت دوال تو نیست

سغبهٔ وعدهٔ محال توام

کیست کو سغبهٔ محال تو نیست

همه روز ار ز روی تو دورست

همه شب خالی از خیال تو نیست

ز آرزوها که داشت خاقانی

هیچ وهمی بجز وصال تو نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به ابراز عشق و longing شاعر به معشوق می‌پردازد. شاعر می‌گوید که شب‌ها بدون خیال محبوب بی‌معناست و باغ جان‌ها فقط با زیبایی او زندگی می‌یابد. نور خورشید عشق فقط به واسطه این اتصال ممکن است و هیچ چیز نمی‌تواند به زیبایی و جذابیت محبوب برسد. او همچنین تأکید می‌کند که عالم تاب ضربه‌های دلکش محبوب را ندارد و از وعده‌های غیرقابل دسترسش سخن می‌گوید. در نهایت، شاعر بیان می‌کند که حتی اگر از روی محبوب دور باشد، شب‌ها هیچ‌گاه خالی از خیال او نخواهد بود و هیچ آرزویی جز وصال محبوبش ندارد.