غزل شمارهٔ ۷۶ خاقانی
خاقانی شروانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
در عشق تو عافیت حرام است
آن را که نه عشق پخت، خام است
کس را ز تو هیچ حاصلی نیست
جز نیستیی که بر دوام است
صدساله ره است راه وصلت
با داعیهٔ تو نیمگام است
شهری ز تو مست عشق و ما هم
این باد ندانم از چه جام است
ز آن نیمه که پاکبازی ماست
با درد تو داو ما تمام است
ز آنجا که جفای توست بر ما
دیدار تو تا ابد حرام است
هر دل ز تو با هزار داغ است
هر داغی را هزار نام است
خاقانی را ز دل خبر پرس
تا داغ به نام او کدام است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ عشق و دردهایی که از آن ناشی میشود صحبت میکند. شاعر بیان میکند که در عشق، آرامش وجود ندارد و فقط کسی که عشق را نمیشناسد از این موضوع بیخبر است. هیچ منفعتی از عشق وجود ندارد جز عدم وجودی که ادامه دارد. راه به وصال معشوق بسیار دشوار و طولانی است. عشق به معشوق، شهری را در خود محصور کرده و شاعر در کوشش برای درک این وضعیت است. دیدار معشوق به دلیل جفای او، تا ابد ممنوع است. هر دل پر از داغهای مختلف است و این داغها نامهای گوناگونی دارند. در نهایت، شاعر از دیگران میخواهد که از خاقانی بپرسند که چه داغی به نام اوست.