نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۹۹ خاقانی

خاقانی شروانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

سر نیست کز تو بر سر خنجر نمی‌شود

تا سر نمی‌شود غمت از سر نمی‌شود

از شست عشق تو نپرد هیچ ناوکی

کان با قضای چرخ برابر نمی‌شود

هر دم به تیر غمزه بریزی هزار خون

وین طرفه‌تر، که تیر تو خود تر نمی‌شود

سلطان نیکوانی و بیداد می‌کنی

می‌کن که دست شحنه به تو درنمی‌شود

انصاف من ز تو که ستاند که در جهان

داور نماند کز تو به داور نمی‌شود

روزم فرو شد از غم و در کوی عشق تو

این دود جز ز روزن من بر نمی‌شود

روزی هزار بار بخوانم کتاب صبر

گوشم به توست لاجرم از بر نمی‌شود

از آرزوی وصل تو جان و دلم نماند

کآمد شد فراق تو کمتر نمی‌شود

کردم هزار یارب و در تو اثر نکرد

یارب مگر سعادت یاور نمی‌شود

خاقانیا ز یاربِ بی‌فایده چه سود

کاین یارب از بُروت تو برتر نمی‌شود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و غم ناشی از عشق سخن می‌گوید. او اشاره می‌کند که سرنوشتی که از عشق بر او حاکم است، به هیچ وجه تغییر نمی‌کند و هر چه بیشتر به این عشق فکر کند، بر دردش افزوده می‌شود. شاعر به ظلم و بیدادی که از سوی معشوق بر او روا داشته می‌شود، اعتراض می‌کند و می‌گوید که هیچ داوری نمی‌تواند به او کمک کند. زندگی‌اش فروبسته از غم عشق است و با وجود تلاش‌هایش هیچ بهبودی حاصل نمی‌شود. در نهایت، او از خداوند می‌خواهد که در این مصیبت یاری‌اش کند، اما حس می‌کند که اوضاع تغییر ناپذیر است و یاری کردن خداوند از دست او خارج است.