نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۴۹ خاقانی

خاقانی شروانی / قطعات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

برد بیرون مرا ز ظلمت شک

این چراغِ یقین که من دارم

کعب همت به ساق عرش رساند

این دو تن عقل و دین که من دارم

خیل غوغای آز بشکستند

این دو صف در کمین که من دارم

خود سگی کردنم نفرمایند

این دو شیر عرین که من دارم

قدما گرچه سحرها دارند

کس ندارد چنین که من دارم

کنم از شوره خاک شیرهٔ پاک

این کرامات بین که من دارم

نبرد ذل بر آستان ملوک

این دل نازنین که من دارم

نه ز سَردان خورم طپانچهٔ گرم

این رخ شرمگین که من دارم

حسبی الله مراست نقش نگین

جم ندید این نگین که من دارم

تخم همت ستاره بر دهدم

فلک است این زمین که من دارم

دل مرا در خرابه‌ای بنشاند

اینست گنج مهین که من دارم

همتم سر ز تاج دردُزدد

اینست دزد امین که من دارم

من که خاقانیم ندانم هم

که چه شاهی است این که من دارم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به بیان قدرت و ارزش وجودی خود می‌پردازد و بر روی ویژگی‌هایی که دارد تأکید می‌کند. او از چراغ یقین و دو نیرو یعنی عقل و دین سخن می‌گوید که او را از تاریکی‌ها رهانیده‌اند. با افتخار به کرامات و توانمندی‌هایش اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که با وجود مشکلات و چالش‌ها، همت و اراده‌اش او را به قله‌های بلند رسانده است. شعری که در آن به درک عمیق از خود و توانایی‌هایش پرداخته و اهمیت این ویژگی‌ها را برجسته می‌سازد. در نهایت، شاعر به نوعی از شکوه و عظمت خود پی می‌برد و از آنچه که در درونش دارد، به عنوان گنجینه‌ای ارزشمند یاد می‌کند.