نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۱۰ خاقانی

خاقانی شروانی / قطعات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

ای چرخ لاجوردی بس بوالعجب نمائی

کآیینهٔ خسان را زنگارها زدائی

هر ساعتم به نوعی درد کهن فزائی

چون من ز دست رفتم انگشت بر که خائی؟

بر سخته‌ای تمام تا چند برگرائی

دانسته‌ای عیارم تا چندم آزمائی؟

پیروزه‌وار یک دم بر یک صفت نپائی

تا چند خس پذیری؟ آخر نه کهربائی

خردم بسودی آخر در دور آسیائی

بی‌خردگی رها کن خردم چو جو چه سائی

چون صوفیان صورت در نیلگونْ وِطائی

لیک از صفت چو ایشان دور از صف صفائی

الحق کثیف رایی گرچه لطیف جایی

یکتا بر آن کسی کز طفلی بود دوتائی

آن کز دهانهٔ گاز خورد آب ناسزایی

بر زرّ بخت آن کس بخشی تو کیمیائی

از آفتاب دولت آن راست روشنایی

کو رخنه کرد روزن پشت از فراخنایی

خاقانیا نمانده است آب هنرنمائی

ای سوخته توانی که‌این خام کم درائی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به توصیف حالات روحی و درونی خود می‌پردازد و با طعنه و تشبیه به "چرخ لاجوردی"، به زمان و دنیا اشاره می‌کند که بر دردها و مشکلات او می‌افزاید. او از بی‌خبری و عدم کمال خود صحبت می‌کند و از چالش‌های زندگی می‌گوید، در حالی که خود را در تقابل با دیگران قرار می‌دهد. سخنانی درباره‌ی راز و کنه هستی، و کریم بودن خداوند در تقسیم نعمت‌ها نیز در این متن مشهود است. در نهایت، شاعر از بی‌معنایی و پوچی برخی از رفتارهای انسانی انتقاد می‌کند و به جستجوی معنا و حقیقت در زندگی پرداخته است.