شمارهٔ ۳۲۳ خاقانی
خاقانی شروانی / قطعات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
نیست در موکب جهان مردی
نیست بر گلبن فلک وردی
پدر مکرمت ز مادر دهر
فرد مانده است، بینوا فردی
رصد روز و شب چه میباید
که ندارد ره کرم گردی
چیست از سرد و گرم خوان فلک
جز دو نان این سپید و آن زردی
درد بخل است جان عالم را
الامان یارب از چنین دردی
من که خاقانیَم، ز خوان فلک
دست شستم که نیست پسخوردی
ناجوان مردم ار جهان خواهم
که ندارد جهان جوان مردی
همتم رستمی است کز سر دست
دیو آز افکند به ناوردی
خواجهای وعدهٔ نوالم داد
بر زبان عزیزتر مردی
گفتم آن مرد را که بهر دلت
بپذیرم یکی ره آوردی
که بسا مخلصا که شربت زهر
نوش کرد از برای همدردی
خواجه وعده وفا نکرد و وفا
کی کند هیچ بخل پروردی
گرچه او سرد کرد خاطر من
گرم شد هم نگفتنش سردی
دل که آزرد اگر بدانستی
کو کسی نیست هم نیازردی
دیر دانست دل که او کس نیست
ورنه از نیست یاد چون کردی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به تنهایی و بیکسی در جهان اشاره میکند و بیان میکند که در زندگی جایی برای نیکی و محبت نیست. او از درد بخل و عدم وفای دوستان گله میکند و تأکید دارد که در جهان جوانمردی وجود ندارد. شاعر به آرزوی خود برای دستیابی به بهروزی و وفا از دیگران میرسد، اما در نهایت، ناپایداری و بیوفایی را تجربه میکند. به طور کلی، این شعر به احساس ناامیدی و تنهایی در میان امّیدهای بیپایه میپردازد.