نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۴ - در مدح پهلوان جهان خاقانی

خاقانی شروانی / قطعات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

سلام من که رساند به پهلوان جهان

جز آفتاب که چون من درم خریدهٔ اوست

صبا کبوتر این نامه شد بدان درگاه

که صورت کرم امروز آفریدهٔ اوست

فلک چو طفل عرب طوق‌دار شد ز هلال

که چون غلام حبش داغ برکشیدهٔ اوست

سخاش نور نخستین شناس و صور پسین

که جان به قالب امید در دمیدهٔ اوست

ز زعفران رخ ظالمان کند گه عدل

حنوط جیفهٔ ظلمی که سر بریدهٔ اوست

ششم عروس فلک را امید دامادی

ز بخت بالغ بیدار خواب دیدهٔ اوست

شنیده‌اند ز من صفدران به حفظ الغیب

ثنای او که صف بخل بر دریدهٔ اوست

به پیش‌کاری مهرش همه تنم کمر است

بسان بند دواتی که پیش دیدهٔ اوست

ولی دل از سر سرسام غم به فرقت او

زبان سیاه‌تر از کلک سر کفیدهٔ اوست

چه گویم از صفت آرزو که قصهٔ حال

نگفته من به زبان از دلم شنیدهٔ اوست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف عشق و شگفتی از محبوب می‌پردازد. شاعر خود را به عنوان کسی می‌داند که به پهلوانی بزرگ رسیده و محبوبی که از آفتاب نیز فراتر است، به او توجه دارد. او از صبا می‌گوید که پیام عشق را به محبوب رسانده و می‌افزاید که آسمان به زیبایی هلال متاثر از عشق پدیدار شده است. شاعر همچنین از نور و روشنی صحبت می‌کند که به زندگی او امید داده است و از ظلم و ستم ظالمان نیز ابراز نارضایتی می‌کند. نیمه‌های دیگر شعر به ازدواج و بخت اشاره دارد و شاعر در نهایت از دل‌تنگی و غم خود به خاطر دوری از محبوب سخن می‌گوید، اظهار می‌کند که احساسات و آرزوها را نمی‌توان به سادگی بیان کرد و این عواطف عمیق‌تر از آن چیزی هستند که با کلمات توصیف شوند.