شمارهٔ ۱۰۹ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
لطافت دهنش در بیان نمی گنجد
حلاوت سخنش در زبان نمی گنجد
معانئی که مصوّر شود ز صورت دوست
زمن مپرس که آن در بیان نمی گنجد
از آن چو کلک ز شستم بجست و گوشه گرفت
که تیر قامت او در کمان نمی گنجد
جهان پرست ز دُردکشان مجلس او
اگرچه مجلس او در جهان نمی گنجد
درین چمن که منم بلبل خوش الحانش
شکوفه ئیست که در بوستان نمی گنجد
چو در کنار منی گو کمر برو زمیان
که هیچ با تو مرا در میان نمی گنجد
چگونه نام من خسته بگذرد بزبان
ترا که هیچ سخن در دهان نمی گنجد
چو آسمان دلم از مهر تست سرگردان
اگرچه مهر تو در آسمان نمی گنجد
ندانم آنک ز چشمت نمی رود خواجو
چه گوهریست که در بحر و کان نمی گنجد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به بیان احساسات عمیق و عشق خود میپردازد. او لطافت و حلاوت سخن محبوبش را به حدی میداند که در کلام نمیگنجد و نمیتوان وصفش کرد. زیباییهای معانی و تصویر دوست را غیرقابل بیان میداند. او اشاره میکند که قامت محبوبش آنقدر بلند است که در کمان نمیگنجد و همایش و زیباییاش در جهان جای نمیگیرد. شاعر خود را مانند بلبل خوشخوان در باغ میداند که شکوفهای است در بوستان. عشق و اشتیاق او به محبوبش به حدی است که هیچ چیز دیگری با او در میان نمیگنجد و محبتش در آسمان دلش فضای زیادی را اشغال کرده است. در نهایت، او نمیداند که آنچه از چشمان محبوبش دور نمیشود، چه گوهری است که در هیچجای دیگر یافت نمیشود.